تبليغاتX
سه شنبه

سه شنبه

سال نو مبارک!

عیال می گوید بعد از شش سال هنوز عوض نشده ای . می گویم شش سال که چیزی نیست ، شصت سال هم بگذرد عوض نمی شوم. صبح ها دست کم  تا دو ساعت بعد از بیدار شدن ازخواب حوصله حرف زدن با کسی را ندارم . ترجیح می دهم روبروی  آفتاب بشینم و فقط نگاه کنم و فکر . بعضی عادت ها عوض شدنی نیست .

سالها پیش روی جلد یکی از کتاب هایم این جمله را نوشته بودم و خیلی باهاش حال می کردم : یک دست مملو از قدرت بیشتر از یک کیسه پر از حق ارزش دارد ( یک چیزی تو همین مایه ها بود ) . فکر می کنم مال یکی از فیلسوفهای آلمانی بود. حالا دیگه اینجوری فکر نمی کنم .

در سال 1936 جان مینیارد کینز کتاب خود را به نام نظریه عمومی اشتغال ، بهره و پول  را منتشر کرد . این کتاب پایه نظریه تعادل در اقتصاد کینزی است . تعادل مبحث پایه ای در اقتصاد کینزی است . رسیدن به آن هم کار بسیار سختی است . شاید مثل راه رفتن روی لبه تیغ . قوانین علمی ماهیتا با رفتارهای ما انسانها متفاوت هستند . این قوانین معمولا تغییر نمی کنند . به آنها نمی توان دستور داد. کسی     نمی تواند به آب دستور دهد در شصت درجه سانتیگراد بجوشد. اقتصاد هم علم است . به اقتصاد هم نمی توان دستور داد .

ارزش ریا ل هر روز کمتر می شود. این یعنی کم شدن روزانه قدرت خرید من و شما. ارزش طلا و ارز بالاتر می رود . دولت می گوید رسانه ها باعث افزایش قیمت ارز می شوند. این ادعا مرغ پخته را هم به خنده می اندازد. حالا به اقتصاد دستور داده اند نرخ رشدش بیشتر شود . نرخ تورمش کمتر شود ، نرخ ارز ثابت بماند ! بماند اینکه اقتصاد به این دستور ها گوش می دهد یا نه!کسی نمی تواند به اقتصاد دستور دهد . دستور دادن به اقتصاد تف سر بالاست .  دست دولت مملو از قدرت است . جیب خالی ما پر از حق !

نسب پدر بزرگ از طرف مادری به قشقائی ها می رسید. بعضی روزها بدون هیچ پیش زمینه قبلی بلند می شد ، کلاه دو گوش ترکی اش را   می گذشت روی سرش  و به متکای گردی که از فیروزآباد برایش سوغاتی آورده بودند تکیه می زد و دست و پاشکسته ترکی حرف می زد . آخر سر هم آهی می کشید و این بیت از حافظ را اینجوری می خواند : به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند / سیه چشمان کشیری و ترکان قشقایی . هر چه به او می گفتم بابا این شعر اینجوری نیست و مصرع دوم سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی است و اینجوری اصلا وزن شعر به هم می ریزد گوش نمی کرد و به خرجش نمی رفت که نمی رفت و می گفت وزن مهم نیست ، قافیه مهم است که دارد. پدر بزرگ آن موقع که آلزایمر نداشت هم یکدنده بود ، چه برسد به حالا که بگی نگی آلزایمر هم گرفته بود.

تا حالا ماست رو با چنگال خورده اید ؟ معلومه که نخورده اید ، چون این یه کار اشتباهه . برای خوردن ماست معمولا از قاشق استفاده       می کنند . هر چیز ابزار خاص خود را دارد و  خیلی چیز ها را نمی توان عوض کرد. رفتار های شخصی ما دست کم یکی از این چیز هاست . عوض کردنش کار فوق العاده سختی است.

سال نو هم مبارک !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:12  توسط سه شنبه   | 

بهار عربی

امسال سال بهار عربی است. منشاء ان نارضایتی های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که طی سالها زمینه اش در کشور های عرب خاورمیانه و شمال آفریقا بوجود امده است. جرقه اش را یک جوان سبزی فروش تونسی زد که ماموران شهرداری سبزی ها  و گاری اش را توقیف کرده بودند. شورش های خیابانی به سرعت در کشورهای تونس ، مصر ، لیبی ، یمن ، بحرین ، سوریه و ... ادامه یافت و باعث شد تا در ظرف یکسال دیکتاتور از تونس فرار کند ، در مصر بدام افتاده و محاکمه شود ، در لیبی کشته شود و در یمن قدرت را واگذار کند . در بقیه جاها هم باید منتظر باشیم ببینیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد.

یک جای دیگر هم یک دیکتاتور بزرگ دیگر رفت . اما نه بوسیله مردم . بوسیله مرگ . کیم جونگ ایل دیکتاتور کره شمالی از شدت کار ( به ادعای تلویزیون کره شمالی ) مرد. دیکتاتور ها همه می روند.

بیست سال قبل هم به دنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی زنجیره ای از دیکتاتوری در اروپای شرقی از هم فروپاشید و دیوار آهنینی که حکومت شوراها به دور خودش کشیده شده بود فروریخت و مردم این کشور ها بالاخره توانستند نفسی بکشند. یکی از دیکتاتورهایی که آن زمان رفت نیکولای چائوشسکو بود. چائوشسکو را بعد از یک سخنرانی گرفتند ، محاکمه نظامی کردند و تیربارانش کردند. زنش هم همراهش بود. النا . تقریبا ده سالم بود. اخبار تلویزیون می گفت نیروهای وفادار به چائوشسکو هم چنان در خیابان های بخارست با شورشیان در حال جنگ هستند. این صحنه را خوب به یاد دارم .در تهران هم یک خیابان به نام بخارست داریم . یکی از شگفتی های دستگاه دیپلماسی ما هم دعوت از نیکولای چائوشسکو درست چند هفته قبل از سرنگونی اش  برای سفر به تهران است . شاید نام گذاری بخارست به خاطر آن باشد . بگذارید یک سرچی بکنم ببینم می توانم دلیل نام گذاری خیابان بخارست را در اینترنت پیدا کنم یا نه ! چند لحظه صبر کنید .... نه ! چیز دندانگیری پیدا نشد . در عوض بیچاره این خیابان چندین بار نامش عوض شده : وزرا ، بخارست ، خالد اسلامبولی ، احمد قصیر و  ...  

البته آن زمان مثل اینکه خرده هایی هم به دکتر ولایتی وزیر امور خارجه وقت گرفته شد که این چه موقعیت سنجی است . که البته به جایی نرسید.

تلویزیون کره شمالی تصاویری از سوگواری مردم کره نشان می دهد که زنان در حال عجیب و غریب گریه می کنند . یکی خود را به پای مجسمه رهبر بزرگ رسانده و زار می زند. یکی دیگر بالا و پایین می پرد و یکی دیگر فقط اشک می ریزد. بیست سال قبل هم وقتی پدرش کیم ایل سونگ مرد ، محققان کره شمالی علت گرم شدن بی سابقه هوا را ناشی از پیوستن او به خورشید دانستند. حالا منتظر باشید هوا گرمتر هم خواهد شد .

این روزها یک خبر جدید هم در ارتباط با سوگواری رهبر بزرگ منتشر شد : کسانی که در عزاداری ایشان گریه نکرده یا از در مراسم شرکت نکرده بودند مجازات می شوند !

یک قانونی داریم در اقتصاد به نام قانون " سی " . این قانون را جان باتیست سی اقتصاددان انگلیسی گفته است . می گوید هر عرضه ای تقاضای خود را به وجود می آورد . فکر می کنم می توان این قانون را به سیاست و جامعه شناسی هم تعمیم داد . فرقی نمی کند در آینده چه اتفاقی می افتد و اینکه لا این تقاضا محصول کدام عرضه باشد.

از همه اینها که بگذریم سرانجام بهار عربی چه خواهد بود. از همین حالا مشخص است که این بهار چندان دوام نخواهد اورد . دست کم در بیشتر این کشور ها . من یکی به این بهار زیاد خوشبین نیستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:27  توسط سه شنبه   | 

کلاس زبان

ما یک مدتی است می رویم کلاس زبان انگلیسی. روزهای اول فکر می کردیم برویم آنجا ، آخر ترم مثل بلبل انگلیسی حرف  می زنیم . چند ترمی گذشت . اینطوری نشد . چیزی که یاد نگرفتیم هیچ ،  جیبمان هم خالی شد . فیش حقوقی کم بار شد. ساعت های اضافه کاری ناپدید شد ، حواسمان پرتاب شد  و ما شدیدا احساس خطر کردیم و فهمیدیم ثروت بهتر از علم است .

این خر درونم بعضی وقتها بدجوری مرا می پیچاند. نمونه اش همین کلاس زبان است . هر وقت افسارش ول می شود چهار نعل   می تازد. همه ما حیواناتی در وجودمان داریم . مال من خر است  . من خام وسوسه هایش شدم .شما هم احیانا اگر آن را دارید بیشتر مواظبش باشید.

در کلاس ده دوازده نفری می شویم . هیچ کدام چیزی بلد نیستیم . اگر کسی احیانا جمله دست و پا شکسته ای از دهنش در بیاید گل از گل تیچر می شکفد انگار دنیا را به او داده باشند. بعضی وقتها واقعا دلم به حال او می سوزد . بس که نگاهش به دهن ما دوخته  می شود بلکه یک جمله درست از آن دربیاید.

جالب این است که همین زبان آموزان عزیزی که جرواجر می شوند تا یک جمله را درست بگویند موقع تکرار کلمات بعد از تیچر همچین زبان را در دهان می چرخانند که انگار حداقل بیست سالی در کوچه پس کوچه لندن پرسه زده اند.

جالب تر اینست که همه هم کلاسی ها می خواهند مهاجرت یا به قول خودشان مایگریشن کنند. خر درون من هم این گونه مواقع نهیب می زند  برویم قبرس .

دو سال راهنمایی ، چهار سال دبیرستان ، یازده واحد در دانشگاه ، دو سه مورد دوره های دو سه ماهه را زبان انگلیسی خوانده ام . هنوز نمی توانم چند جمله  انگلیسی را پشت سر هم ردیف کنم . مرده شور ما را ببرند با این سیستم آموزشی . اگر یک یوزپلنگ هم اینقدر سر کلاس های مختلف نشسته بود تا حالا یک چیزهایی یاد گرفته بود.

حالا بعد از کلی تلاش، کلاس رفتن ، ممارست ، شب زنده داری ، هزینه کردن و ... به این نتیجه رسیده ام که اول و آخر زبان انگلیسی برای من این یک کلمه است : shit!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:33  توسط سه شنبه   | 

گمرک

همه ما در این مملکت گل و بلبل گاه و بیگاه گذرمان به ادارات ، سازمانها و نهاد هایی افتاده است که پس از تمام شدن کارمان از ته دل آرزو کرده باشیم  دیگر هیچ وقت گذر ما که هیچ ، گذر گرگ بیابان هم  به این جور جاهایی نیفتد. معمولا این قبیل مکان ها می تواند یک بیمارستان دولتی باشد ، یک دادگاه باشد ، شهرداری باشد ، اداره ثبت باشد ، بیمه باشد یا ... . مثلا تا بحال  به اداره ثبت رفته اید؟ اگر نرفته اید پیشنهاد می کنم حتما سری به این اداره بزنید تا معنای واقعی دولت الکترونیک را درک کنید. در ساختمان های چند طبقه این اداره به سختی می توانید کسی را ببینید که با کامپیوتر کار کند . هنوز پرونده ها را داخل زیر زمین های نمور ، ققسه های تنگ و تاریک ، داخل زونکن های قدیمی رنگ و رو رفته ای نگهداری می کنند و شیوه نگهداری شان  آدم را به یاد بایگانی الواح خشتی هخامنشی در تخت جمشید می اندازد.  کاری که در عصر دیجیتال زمانش در حد یک سرچ اینترنتی و از  پنج دقیقه ای فراتر نمی رود دست کم به سه هفته زمان نیاز دارد . بگذریم . این جور جاها معمولا همه گیر هستند و خواه ناخواه یک روز گذر تان به آن ها می افتد. اما جاهایی هم هست که کمتر شناخته شده است . بهتر است بگویم که ناشناخته مانده اند . و حق مطلب در باره آنها ادا نشده است مثل گمرک. حس می کنم اگر چیزی درباره اش ننویسم دینم را به این اداره که هر وقت اسم عزیزش را می شنوم موهای تنم سیخ می شود و کارمندان عزیزترش ادا نکرده ام . کافیست یک بار گذرتان به یکی از گمرکات کشور بیفتند تا مطمئن شوید قوانین و مقررات این خراب شده از دوره  مسیو نوز بلژیکی * تا حالا فرق چندانی نکرده است. می دانم که باور کردنش سخت است . کارم بسیار اتفاقی به این اداره لعنتی افتاد. در قالب یک مسئولیت اداری مجبور شدم مقداری کالای وارد شده از جزیره قشم را  ترخیص کنم . صبح زود با تلفن همکارم به گمرک رفتم . کاری که فکر می کردم تا ظهر تمام شود دقیفا در عصر پنجاه و هشتمین روز با هزار اما و اگر تمام شد. بلایی سرم امد که اگر هر سه روز  یک امضا می گرفتم انگار دنیا را به من داده بودند. و مطمئنا اگر ان اجناس مال خودم  بود یا چهل و پنج میلیون پول داشتم همه شان را ول می کردم .گمرک از معدود جاهایی است که رئیس و مرئوسی در آن وجود ندارد.طی سالیان دراز یک همزیستی مسالمت آمیز بین روسا ، کارمندان و ارباب رجوع شکل گرفته است . کارمندان هر وقت دلشان بخواهد کار می کنند، می روند یا می آیند. در بار انداز گمرک انواع و اقسام کالاها را می بینید که صاحبان بخت برگشته شان آنها را به امان خدا گذاشته اند و رفته اند. چند کانتینر شکر ، چند دستگاه لیفتراک ، قرقره های بزرگ کابل های کلفت ،  چند دستگاه بیل مکانیکی ، لودر و ... که ارزیاب گمرک با خنده می گفت چند سال است این جا مانده اند و کسی دیگر پیگیر ترخیص شان نیست   و هزینه مرجوع کردشان بیشتر از قیمت شان است . عصر روز اول بعد از مکافات طولانی بالا خره اجازه دادند کالای ما تا اقدامات بعدی در بارانداز گمرک تخلیه شود. سه کارگر گرفتم و با مشقت بار از کامیون تخلیه شد . البته کانتینر پلمب بود و با حضور مامور گمرک فک پلمب شد. چند روز بعد ارزیاب محترم با هزار عشوه و ناز خرامان برای ارزیابی کالا ها وارد شد و من مجبور شدم دوباره کارگر بگیرم و اجناس را از کانتینر در بیاورم تا ارزیاب محترم شماره سریال هایشان را چک کند. یک بار دیگر هم زمان ترخیص کالا از بار انداز کارگر گرفتم تا کالا ها را سوار ماشین کنند . بعد از ترخیص با حساب همه هزینه ها از جمله هزینه همین کارگرها مشخص شد که قیمت تمام شده حداقل هفتاد درصد از براورد اولیه بیشتر شده است .  بعد ها کسی را دیدم که ادعا می کرد می توانسته با سیصد هزار تومان کالاها  را ترخیص کند . البته یک چیز اضافی می خورد . شاید هم نمی خورد و راست می گفت .  

بد نیست که این ها را هم بدانید  :

در گمرک ایران با کمال افتخار هنوز ادمی هست مسئول بایگانی . ابزار کارش  لاک و مهر و موم است و کارش مهر و موم کردن اظهار نامه است .

در گمرک ایران معمولا همه کارها با پادرمیانی و وساطت مدیران  کل محترم حل می شود . ایشان هم معمولا تشریف ندارند.

در گمرک ایران معمولا هر چند وقت  یکبار  مدیران کل گمرک بار عام می دهند اما اینقدر مشکلات و تعداد مراجعان زیاد است که زیارت ایشان هیچ وقت میسر نمی شود .

در گمرک ایران با کمال افتخار هنوز از اصطلاحاتی استفاده می شود که حداقل پنجاه سالی است در زبان فارسی منسوخ شده اند مانند : پته ، نگله ، بیجک  و ...

در گمرک ایران با کمال افتخار میزان ارادات مراجعان به مسئولان و مدیران محترم در صفهای انتظار و پشت در اتاق ها کاملا مشخص می شود .

در گمرک ایران با کمال افتخار در یکی از ادارات  یکشبه چهارده نفر به جرم اختلاس و رشوه دستگیر می شوند و با کمال افتخار تر آب هم از آب تکان نمی خورد.

در کشور امارات متحده عربی با کمال افتخار البته برای خودشان متوسط ترخیص کالا کمتر از 48 ساعت است .

در گمرک ایران با کمال افتخار 70% قاچاق محصولات از مبادی رسمی کشور صورت می گیرد.

و نهایتا بنا به آمار غیر رسمی ولی احتمالا واقعی در این مملکت گل و بلبل با کمال افتخار بخش قابل توجهی از  واردات کالا از مبادی غیر گمرکی و به صورت قاچاق  صورت می گیرد. علتش مشخص است . کافیست یک بار گذرتان به یکی از گمرکات  بیفتد !

*متحول کننده  گمرکات  ایران در زمان قاجار

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 13:24  توسط سه شنبه   | 

هواپیما

 

 

به خاطر یک مساله کاری تقریبا یکسالی است که باید مرتب در چند مسیر هوایی رفت  و آمد کنم . اگر در زندگیتان هیجان کم است یا وجود ندارد من مسافرت را به خصوص با هواپیمایی آسمان پیشنهاد می کنم . هیجانی که هیچ وقت نه در بازی های کامپیوتری ،  رالی ، بانجی جمپینگ و نه حتی رولت روسی تجربه اش نخواهید کرد. به خصوص زمانی که هواپیما می خواهد از روی باند بلند شود. اگر پروازتان صبح زود باشد معمولا مهمانداران اخمو با چشمان پف کرده و خلبان با خمیازه ای از اینکه هواپیمایی آسمان را برای پرواز انتخاب کرده اید از شما تشکر می کنند . انگار که شما از بین دهها ایر لاین رنگارنگ آمده اید و بلیط هواپیمایی آسمان را خریده اید. پس از اینکه هواپیما بلند شد و اوج گرفت چراغ بستن کمر بند ها خاموش می شود و می توانید کمر بند های خود را باز کنید. اما یادتان باشد هیچ جایی نیست که بروید و بهتر است که سنگین و رنگین در صندلی خود بنشینید . پس از آن زمان پذیرایی می رسد  و ... . در پرواز های آسمان معمولا چیزهای جالبی می بینید . این یکی برای من اتفاق افتاد که این جوری شروع شد  : یکی از صبح های زود خلبان خواب آلوده بعد از مزخرفات همیشگی که احتمالا از روی کاغذ خوانده می شود گفت : "مسافرین عزیز تا لحظاتی بعد مهمانداران با سرویس صبحانه از شما پذیرایی خواهند کرد. خوشحال خواهیم شد اگر چنانچه در طول پرواز  مشکلاتی داشته باشید با مهما نداران در میان بگذارید". لحظاتی بعد مهمانداران هن و هن کنان از داخل  یک گاری که حداقل هم سن خودشان  بود و چرخهایش به زور حرکت می کرد   پاکتی را  به هر کدام از مسافران دادند . داخل پاکت یک بسته  مغز بادام زمینی ، یک شکلات کاکائوی بیست گرمی ، یک ساندیس  و در آخر یک بیسکویت ساقه طلایی  بود . (البته بعضی وقتها یک استکان چای هم تعارف می شود که اگر یک لحظه دیر بجنبی مهماندار رفته و برگشتنی هم فلاکسش ته کشیده است). این گذشت تا باردیگری  که از قضا باز هم با پرواز آسمان همان مسیر را بر می گشتم ساعت حدودا ده شب  بود. خلبان بعد از مزخرفات تکراری گفت تا دقایقی دیگر مهمانداران با سرویس شام  از شما پذیرایی خواهند کرد. چند دقیقه بعد مهمانداران  بین مسافران بسته هایی را پخش کردند. بسته را که باز کردم همان مغز بادام زمینی و شکلات بیست گرمی ، ساندیس و سه تا بسکویت ساقه طلایی داخلش بود. شام  خورده بودم و بسته را همانجوری که بود به مهماندار پس دادم . شاید باورتان نشود ولی  بار سوم دقیقا یادم هست که ظهر بود که همان مسیر را می رفتم . این بار خلبان گفت تا دقایقی دیگرمهمانداران با سرویس ناهار از شما پذیرایی می کنند . بسته شکلش آشنا بود و محتویاتش همانهایی بود که در سرویس شام و صبحانه بود. به مهماندار توضیح دادم که من سرویس صبحانه و شام شما را هم دیده ام و همین بوده . گفت که به  او مربوط نمی شود و می توانم مشکلم را پس از رسیدن به مقصد  با مدیریت در میان بگذارم .این بار بسته را پس ندادم و آوردم خانه و ازش عکس گرفتم که اسنادش هم موجود باشد.

فکر می کنم  از تیرماه امسال بود که بلیط  پروازهای داخلی جهت ارائه سرویس های بهتر 15 درصد گرانتر شد . لااقل انچه که من طی این مدت دیده ام این است که هیچ سرویس بهتری ارائه نشده است  .البته این مساله شاید به این شدت در خصوص سرویس های هواپیمایی ماهان مصداق نداشته باشد . ماهان بیشتر از ایرباس های 300 استفاده می کند که به نسبت ایمن  تر هستند ، صندلی ها راحتتر ، راهروها بازتر دارند  ، تکان های هواپیما کمتر و تا حالا به جز یکبار ندیده ام که تاخیر داشته باشد.  ایران ایر و کیش ایر هم اگر چه هواپیماهایشان  به خوبی ماهان نیست حداقل  سرویس داخلی مجهزتری دارند. تاخیر هایشان به نسبت  کمتر است. اگر سوالی از مهماندارانشان  بپرسی راهنمایی ات می کنند. جالب این است که پول بلیط همه ایرلاین (!) های ایرانی در مسیر  یکسان برابر است  و مثلا پولی را که بابت بلیط مینی بوس های آسمان می پردازید برابر پرواز های ماهان است و این در حالیه که در سایر کشورها شما می توانید یک مسیر پروازی مثلا ازتهران تا کیش را با هزینه ای  حداقل 40 درصد کمتر و البته با هواپیماهایی بسیار ایمن تر و مجهز تر طی کنید.نه  تکان بخورید ، نه بترسید  و نه آب توی دلتان تکان بخورد. در شرق اسیا برای تبلیغ ایر لاین ها متنوع انواع خدمات برای مسافران و سرویس هایی که ما حتی خوابش را هم نمی بینیم در نظر می گیرند. دو سه روز پیش  وزیر راه خبر داده است که احتمالا در اینده نزدیک قطر ایر لاین در چند مسیر داخلی ایران پرواز خواهد کرد. خبر خوبی است . البته جالب  اینست که  ایشان  گفته اند  به خاطر اینکه هواپیماهای قطر ایر لاین نو هستند باید پول زیادتری برای بلیط اخذ شود. ایر لاین های ایرانی  تحریم اند ، هواپیماهایشان مال عهد بوق اند ،  خراب اند ، مصرف سوختشان زیاد است ، هزینه نگهداری شان بالا ست ، هر سال حداقل چند تایی سانحه دارند که لااقل یکیشان به فاجعه تبدیل می شود جور همه اینها را من باید بکشم که پول بلیط خداتومنی را باید بدهم و تنم بلرزد که چرخ های این لگن لعنتی کی به زمین برسد  ؟


ساندیس

بیسکویت ساقه طلایی

 

چند ماهی است که به معنای واقعی حجم کارم زیاد شده است . جوری که حتا برای نیم ساعت مطالعه در روز هم دچار مشکل    می شوم . خیلی وقت است که قصد به روز کردن اینجا را دارم ولی فرصت نمی شد. تصمیم گرفته ام بی توجه به حجم کاری حداقل هفته ای دو ساعت را صرف وبلاگم کنم . فکر می کنم می ارزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:56  توسط سه شنبه   | 

ارزش یا ورزش

می شود از یک تبلیغ رادیویی شروع کرد که می گوید " این گاو پر از ارزش / هر روز می کنه ورزش" و هار هار خندید به مملکتی که صنعتش بستنی است و تبلیغ صنعتی اش گاو پر از ارزشی است  که ورزش می کند و بستنی تولید می کند . یا می شود عکس بیلبورد تبلیغاتی را گرفت و بر سر در وبلاگ چسباند که  "اولین نشست مشترک سازمان های ثبت احوال کشورهای عضو اکو" را نمایش می دهد و دهان باز کرد از تعجب  که آخر با این همه نشست و سمینار و همایش چرا اوضاع بهتر نمی شود و اصلا چه می کنند مثلا شرکت کنندگان در این نشست سازمان ثبت احوال . یحتمل بحث می کنند  فرمت کد ملی چه گونه باشد یا عکس را چه جوری می چسبانند روی شناسنامه . باور کنید من فکر می کنم بحث ها فراتر از این نخواهد رفت . بگذریم . داشتم می گفتم می شود راجع به چه چیز هایی نوشت ولی اگر مدتی گذشته باشد و چیزی ننوشته باشی آنوقت اوضاع فرق می کند. شاید یکماه فکر می کنی این ننوشتن از کجا شروع شد ؟ علتش چه بود ؟ چرا این همه وقت ادامه پیدا کرد و ... . در هر حال همین نوشتن های بی مورد هم برای من لذتی دارد که این چند ماه از آن محروم بودم . علتش هم بیشتر از همه  نداشتن جای  ثابتی بود و تا جفت و جور شد این جا  و اسباب کشی و ... سال جدید آمد و دیگر وسوسه نوشتنم بوده تا امروز .

***

خداوکیلی خیلی به آن تبلیغ بالایی فکر کردم . نتیجه ای که گرفتم این بود : ورزش ، ارزشی است که گاوها انجام می دهند یا نتیجه بعدی : ورزش یک ارزش گاوی است . یا ارزش گاو به ورزش است . یا ورزش گاو ارزش است یا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 19:2  توسط سه شنبه   | 

خانه

ده روزي مي شود كه دنبال خانه مي گردم . تقريبا نصف منطقه هفت را گشته ام . بنگاهي هم نمانده كه سر نزده باشم . هنوز خانه باب ميلم پيدا نشده است . خانه هايي كه پولم بهشان مي رسد باب ميلم نيست و انهايي هم كه باب ميلم هستند پولم بهشان نمي رسد. تا اين جاي كار تعادلي نديده ام . منظورم اين است كه من كوتاه مي ايم يعني خيلي از ايده ال هايم را گذاشته ام كنار كه با بازار به يك تعادلي برسم اما هنوز نرسيده ام . پريروز داشتم از عشرت اباد مي امدم بالا يكي صدا زد سلام اقاي سه شنبه چي شد ؟ از تعجب شاخهايم در امد.  برگشتم . جوانك بنگاهي پرحرفي بود كه خانه اي را بهم نشان داده بود. قبلش تماس گرفته بود. گفتم ساعت هفت مي ايم در بنگاه . ساعت هفت كه رفتم . نشسته بود پشت ميزش . نگاهي كرد و گفت امرتون . گفتم سه شنبه هستم . عذر خواهي كرد كه نشناخته و اينكه "فيسم " از خاطرش رفته  و منظورش قيافه ام بود.  قيمتش ارزان تر از حد معمول بود . با موتورش رفتيم كه خانه را ببينيم . بين راه اينقدر از خانه و همسايه ها و ساختمانش تعريف كرد كه فكر كردم عنقريب است كه كاخ نياوران را ببينم . كل راه پله تا بالاي ساختمان ترك هاي كوچكي داشت . گفتم بايد پاركينگ را هم ببينم . وارد پاركينگ كه شديم سمت چپ يك ترك بزرگ روي ديوار بود . جوري كه مي شد انورش را ديد. طرف مي خواست ساختمان نشست كرده را بكند توي پاچه من كه موفق نشد. سر و كله زدن با اين جماعت بنگاه دار هم اسان نيست . اولين چيزي كه از شما مي پرسند اينه كه چقدر پول داري و بعد هم مشخصات ازت مي خواهند كه چه خانه اي مي خواهي . معمولا فرقي نمي كند بگويي پنجاه ميليون دارم يا پانصد ميليون . اين جمله كليشه اي ورد زبانشان است كه با اين پول سخت گيرت بيايد خانه . بايد يكي دو خيابان بروي پايين تر و نمي دانم چه سري در اين كار هست كه اول بنجل ترين مورد هايشان را پيشنهاد مي دهند و از قديمي ترها شروع مي كنند. بعضي هايشان هم با تكنولوژي پيش مي روند. مورد هايشان را از سايت هاي خريد و فروش مي گيرند و به كاغذ هايي كه بهشان مي دهند مي گويند فايل . بعد كه بگويي مي خواهم اين فايل را ببينم تلفن را بر مي دارند شماره مالك را مي گيرند و مي گويند : سلام ... از بنگاه ... زنگ مي زنم . اين مورد ... متري تان تو ... موجوده . اين جمله ثابت همه بنگاه ها وقت زنگ زدنه . البته تو هفته گذشته كه همش بارون ميومد بنگاه جاي خوبي بود كه داخلش بشيني تا از خيس شدن خلاص شوي  و با بنگاه دار حرف بزني از بازار و رفيق شوي و فكر كند حالا كه خامت كرده مي تواند يك خانه نشست كرده درب و داغون رو بندازه بهت . در اخر خوبي اين بنگاه گردي ها اين بود كه از راه رفتن زياد در اخرين نوبت سونوگرافي كه رفتم دكتر هر چه گشت نتوانست سنگ نكبتي كليه ام را پيدا كند . گفت حتما افتاده . اين بهترين خبر اين روزهايم بود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:4  توسط سه شنبه   | 

شورت خانواده

اول اينكه بالاخره يك نويسنده اي نوبل گرفت كه قبل از نوبل گرفتنش او را مي شناختم . يوسا نويسنده خوبي است . از آنها كه به درد ما مي خورد و مي شود با كتابهايش حال كرد.

دوم اينكه رفتم سونوگرافي . دكتر يه پماد چرب لزج مي مالد به شكمتان . آدم يك جوري مي شود . گفت كه سنگ هنوز استوار داخل كليه ات مانده و تكان هم نخورده . كماكان آب زياد بخور .

سوم اينكه رفتم شورت بخرم . فروشنده انواع و اقسام شورت ها را برايم آورد . يك پاكت بود كه مي گفت شامل نيم جين شورت است يعني شش تا . جنسش بد نبود. قيمتش هم مناسب بود. خونه كه اومدم بازش كردم . اندازه شرت ها از كوچيك شروع مي شد تا بزرگ .روش نوشته ساخت چينه . فكر مي كنم چين شورت خانواده توليد كرده . سه تاش رو مي تونم استفاده كنم . يكيش خيلي كوچيكه و دو تا خيلي بزرگ . اون آخري كه خيلي بزرگه به نظرم فقط به درد پهلوان رضا زاده مي خوره .

چهارم اين مترجم گوگل را ديده ايد ؟ يك جمله فارسي بهش مي ديد واسه ترجمه . يك جوابي به انگليسي به شما مي ده. همان جمله انگليسي را بهش مي ديد كه به فارسي ترجمه كنه يه چيز ديگه اي بهتون مي ده . به نظرم بعضي ادمها هم مثل مترجم گوگل اند. يك جمله اي به شما مي گويند يك معني مي ده . شما همين جمله را به آنها بگيد يه معني ديگر مي ده. من يكي از اين آدم ها  را مي شناسم .

پنجم اينكه يك صورتحسابي به دستم رسيده مال  يه شركت پيمانكار برق . حتما مي دونيد كه انتخاب اسم شركت تو كشور ما يه پروسه خاصي داره و اسم هم حداقل بايد سه بخش داشته باشه . حالا اين وسط به خاطر اين كه همه ياد گرفتند و شركت تاسيس مي كنند  و سرمايه اوليه زيادي هم لازم نداره و شركتهايي هم هستند كه كارشون ثبت شركت است و هشتاد هزار تومان مي گيرند و  شركت شما رو ثبت مي كنند اسم كم اومده . طرف اسم شركتش رو گذاشته "جعفر نيرو كازرون" . مي خواستم زنگ بزنم بهش بگم درسته اسم كم اومده ولي خداوكيلي ديگه نه تا اين حد. هر چه گشتم شماره اي رو صورتحساب نبود.

 ششم اين كه پانزده شانزده سال پيش يه هفته نامه طنزي منتشر مي شد به اسم "طنز پارسي" يه ستون تحليل سياسي داشت كه به اسم "آقا بهروز لالاجاني "نوشته مي شد. سبكش اين جوري بود :

حالا كه بالاخره يه نويسنده اي نوبل گرفته كه از قبل ما مي شناختيمش و سنگ كليه من هنوز از جاش تكون نخورده و چيني ها شورت خانواده توليد مي كنند و مترجم گوگل رو دست  مترجم هاي برومند ما بلند شده و شركت جعفر نيرو كازرون براي ما صورتحساب مي فرسته براي كشورهاي جهان سوم چه راهي جز اتحاد باقي مي مونه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 10:28  توسط سه شنبه   | 

درد

 بيل زدن و زير و رو كردن خاك باغچه تا ساعت هفت بعدازظهر طول كشيد . دوش گرفتم و روي زير اندازي كه وسط حيات پهن شده بود دراز كشيدم . چند دقيقه اي نگذشته بود كه حس كردم پهلو و پشتم درد مي كند. به فكرم رسيد كه بايد از بيل زدن و كار زياد باشد . بلند شدم و راه رفتم . اما درد بيشتر شد. به ده دقيقه نرسيد كه درد از حد تحمل كردن و چيزي نگفتن بالاتر رفت و مجبور شدم با آه و ناله همه را خبردار كنم . ديگر چيزي را نمي ديدم . فقط درد بود و درد. باورم نمي شد كه به بيمارستان برسم .  زير داشبورد ماشين  مچاله شده بودم . به هر طرف كه مي چرخيدم درد زياد تر مي شد.  معمولا خوددار هستم و درد را بروز نمي دهم .اما دست خودم نبود . روي سراميك هاي كف بيمارستان ولو شده بودم . دكتر تشخيص سنگ كليه داد. سونو گرافي كردم . مشخص شد كليه ام دو تا سنگ داشته . يك سنگ چهار و نيم ميلي متري كه  دفع شده و يك سنگ سه ميلي متري كه هنوز مانده است . بدبختانه دكتر مي گويد درد ربطي به اندازه سنگ ندارد . ممكن است سنگ هاي كوچكتر درد زيادتري ايجاد كنند. اين شده است كه من مانده ام و هول وولاي يك درد جديد كه كي بيايد و زمين گيرم كند. هيبت اين درد اين روزها بر ذهنم سايه انداخته .شبيه يك ترس بزرگ . مثل اين كه بداني يك اتفاقي مي خواهد بيفتد اما نداني كي ،‌كجا و چه جوري .هر چه هم فكر مي كنم جزئيات درد يادم نمي ايد. اين كه چه گونه بود؟ يك چيز گنگي آن ته ذهنم مي گويد كه شديدترين درد زندگي ات بوده . بدي يا خوبي هم همين است كه يادمان مي رود كه چه دردي كشيده ايم . فقط يك حس گنگ مي ماند كه موقع فكر كردن به سراغمان مي آيد كه شما اين درد را كشيده ايد . ذهن مي گويد و يك جايش تير مي كشد اما بدن فيزيكي همراهي نمي كند . حس درد را ديگر منتقل نمي كند . و به خاطر اين است كه  نوشتنم نمي آيد و  هر روز بيشتر مي ترسم از آن درد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 13:16  توسط سه شنبه   | 

بشارت منجي

پريشب كه كانال هاي تلويزيون رو بالا پايين مي كردم شبكه الكوثر ( شبكه دولتي ايراني كه به زبان عربي برنامه پخش مي كنه )سريال بشارت  منجي رو از نادر طالب زاده پخش مي كرد. چند وقت پيش اين سريال از كانال هاي خودمان هم پخش مي شد .  اگر نادر طالب زاده را نمي شناسيد بايد بگويم هر وقت  در تلويزيون آدمي با مو و ريش بور  را ديديد كه عينيكي بر چشم دارد و از توطئه هاي صهيونيست بين الملل و دستش در هاليوود و نقش هاليوود در به خاك سياه نشستن مردمان جهان سوم و بيكاري و مرگ ومير  و اعتياد  و گراني و ...  مي گويد  او همان نادر طالب زاده است . سريال به زبان عربي دوبله شده بود و من تقريبا چيزي از ديالوگ ها نفهمیدم.  تو اين قسمتش مسيح كنار درياچه اي   كه درختان زيادي اطرافش را گرفته بودند نشسته بود و حواريون هم گردش حلقه زده بودند و مسيح براي ايشان به عربي چيزهايي مي گفت و حواريون سر تكان مي دادند. جاي بسيار سر سبزي بود. البته شك ندارم كه ديالوگ ها هم مثل لوكيشن بايد بسيار خفن مي بوده . بعد هم كات خورد و دوربين  وارد معبد يهوديان شد . لباس خدمتكاران روحاني يهودي كه دو سه تا دختر جوان بودند شبيه لباس دختران عشاير قشقايي بود. از نقش و نگار هاي ساختمان معبد هم هر چه بگويم كم گفته ام . نقش و نگار هايش هم مرا ياد نخلهاي قشنگ پلاستيكي سريال يوسف سلحشور انداخت. از پوزيشن هاي دوربين  هم هر چه بگويم كم گفته ام مرا ياد يه چيزهايي انداخت كه رويم نمي شود بگويم و مي ترسم بد آموزي داشته باشد. علاوه بر محاسن بالا به ذهنم رسيد   كه طرف هاي بيت المقدس كه اين قدر سر سبز نبايد باشد . اخبار تلويزيون هم كه صهيونيستها رو نشون ميده به كرانه باختري حمله كرده اند و يا نوار عزه را محاصره كرده اند سر سبز نيست . تك و توك درخت ديده مي شود . هوس كردم  آخرين وسوسه مسيح را يك بار ديگر ببينم  . اسكورسيزي ساخته . روي سي دي و با زير نويس انگليسي . جاي شما خالي . نگاه كردم . حظ وافري بردم . به خصوص از آن موزيك محشر پيتر گابريل. اين موزيك هم مرا ياد موزيك فيلم سرچشمه انداخت . Fountain. ساخته دارن ارنوفسكي  . به غير از موزيك استثنايي اين دو فيلم يه وجه مشترك ديگه هم در موضوع دارند. "جاودانگي " . به قول شاملو درد جاودانگي . اين درد به خصوص در سرچشمه به زيبايي  روايت مي شه .توصيه مي كنم اگر اين فيلم رو نديده ايد حتما ببينيد.  مي بينيد كه آدم مي تواند از كجا به كجا برسد . هيچ چيز في النفسه بد نيست . شما هم مي توانيد از بشارت منجي طالب زاده به سرچشمه ارنوفسكي برسيد !  

پوستر فيلم سرچشمه ساخته دارن ارنوفسكي

برگرديم به موضوع :طالب زاده گفته كه اميدواره اين سريال باعث به وجود امدن ديالوگي بين  مسيحيان  و مسلمانان بشه ولی من اصلا امیدوار نیستم . از اول ماه رمضان سريال طالب زاده در لبنان نمايش داده شد كه انتقادات گسترده از سوي مسيحيان قطع نمايشش  رو به دنبال داشت . طالب زاده گفته كه فيلم رو  بر اساس انجيل برنابا و به روايت اسلامي  از زندگي عيسي مسيح ساخته. (مسيحيان انجيل برنابا را مرجع نمي دانند).  به نظر من سريال طالب زاده به مرحله ديالوگ نمي رسه  . كار خوش ساخت نيست . از همان گريم مسيح بگيريد تا برسيد به نماهاي طولاني و لوكيشن هايي كه به واقعه نمي خورد. در  گريم مسيح به شدت اغراق شده و اين گريم اون رو كاملا از اطرافيان متمايز مي كنه  . جدا از محتواي كلامي  ، اين سريال به نظرم هيچ گونه جذابيت بصري ندارد. اين سريال  تصوير ذهنيم از عيسي مسيح رو هم خراب كرد. براي اين كه بهتر متوجه شويد گريم عيسي مسيح از آخرين وسوسه مسيح ، مصائب مسيح و بشارت منجي رو آپلود مي كنم خودتون قضاوت كنيد. . ساخت فيلم به ويژه ژانرتاريخي نياز به ظرافتي داره كه طالب زاده علي الخصوص در اين سريال نشان داده كه فرسنگ ها با هاش فاصله داره.  

گريم عيسي مسيح در فيلم آخرين وسوسه مسيح ساخته مارتين اسكورسيزي

گريم عيسي مسيح در فيلم مصائب مسيح ساخته مل گيبسون

گريم عيسي مسيح در سريال بشارت منجي ساخته نادر طالب زاده

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 18:0  توسط سه شنبه   |